بنام خدا سلام به همه... به همه ی دو ستای گلم... دلم براتون شده بود یه ذره... مخصوصا واسه اون عزیز هایی که یادم کرده بودن و واسم یادداشت گذاشته بودن. میدونم که نبودنم به طول انجامیده بود و به درازا.... این چند روز گذشته خدا توفیق داد بریم پابوس امام رضا (علیه السلام) .... با یکی از دوستای گلم. یعنی همون آقا ایمان. از بچه های وبلاگ نویسه. وبلاگش هم خیلی جالبه بهتون پیشنهاد میکنم یه سر بزنین این هم لینک وبلاگ چشمان بارانی. جاتون خالی خیلی سفر خوبی بود.واسه همتون هم دعا کردم
ولی خب ایندفعه یه کم متفاوت اومدم. با یه داستان و چند تا شعر که خیلی ازشون خوشم اومده.
به هر حال امید وارم که شما هم ازشون لذت ببرید.
-----------------------------------------

من نه عاشق هستم!و
نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم هستم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزد
من نه عاشق بودم
ونه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم و دستی که
صداقت می کاشت
گرچه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم و هر پنجره ای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا می داند
بی کسی از ته وابستگی ام پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
ونه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا ته باغ
و شوم چیره به شفافی صبح
با خودم می گفتم
روشنی نزدیک است
تا دم پنجره ها راهی نیست
من نمی دانستم
که چه جرمی دارد
دستهایی که تهی ست
و چرا
بوی تعفن دارد گل سرخی که به گلخانه نرست
تازگی می گویند
چه عیبی دارد
که سگی چاق رود لای برنج
من چه خوشبین بودم
همه اش رویا بود
و خدا می داند
سادگی از ته دلبستگی ام
پیدا بود
(حسین آ)
-----------------------------------------------------------
به دريا شكوه بردم از شب دشت،
وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،
به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛
سري ميزد به سنگ و باز مي گشت

------------------------------------------------------------------------------------------
این هم یه داستان آموزنده که خوندنش خالی از لطف نیست
تو به من نشان دادی...روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی میکنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد :متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم
!میگم چقده خوبه که ما هم یاد بگیریم همه چی رو یه طور دیگه ببینیم.
مگه نه؟؟؟
این گل رو هم تقدیم میکنم به همه ی بیننده های عزیز.
نوشته شده توسط ارمیا طهماسب در دوشنبه 16 شهریور1388 ساعت 4:3 قبل از ظهر موضوع عشقولانه | لينک ثابت
بنام خدا
شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد
سلام به همه ی دوستانی که قدم رنجه کردن و به این وبلاگ سر زدن
.دوست داشتم با یه خاطره وبلاگمو بآپم(یعنی آپ کنم
)!!!خب قضیه از این جا شروع شد که قرار شد با بچه های مدرسه واسه اردو بریم کاشان. دقیقا 8 صبح روز 10اردیبهشت (
که من عاشقشم) را افتادیم (اردیبهشت رو میگم منحرف) .با یه اتوبوس و یه مینی بوس. که از بخت بد ما مینی بوس شد سهم ما.بعد از دوساعت که رفتیمو رفتیمو رفتیمو رفتیمو رفتیمو(ببخشید گیر کرده بود) رسیدیم به شهر مقدس قم.....
برای خوندن ادامه خاطره به ادامه مطلب تشریف ببرین.
نوشته شده توسط ارمیا طهماسب در شنبه 12 اردیبهشت1388 ساعت 11:38 قبل از ظهر موضوع خاطره | لينک ثابت

سلام به همه ی دوستان.
امیدوارم حالتون خوب خوب خوب باشه.
دیگه چه خبر.خب اینکه پرسیدن نداره.خبر بهتری هم مگه هست بجز اینکه امروز غریب ترین اتفاق به ذهن به وقوع پیوست .آره عزیز من امروز روز قهرمانی استقلال که دیگه واسه خیلی ها محال بود اتفاق افتاد.
امروز هم که یکی از روز های بیاد ماندنی تو فوتبال ما بود.
و همچنین به یاد ماندنی تر تو زندگی من
این قهرمانی رو که استقلالی ها از همه بیشتر میدیون ((فولاد خوزستان)) و مجید جلالی هستند رو به همه ی استقلالی های عزیز در سراسر کشور تبریک میگم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و همین طور تسلیت میگم به پرسپولیسی های ته جدولی.![]()
![]()
![]()
شاد باشین.![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط ارمیا طهماسب در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 ساعت 2:0 قبل از ظهر موضوع | لينک ثابت
مولای من
آنچنان منتظرم در ره شوق
که اگر زود بیایی دیر است
//////////////////////////////////////////
اینم یه شعر که شاید قشنگ باشه:
گفت احوالت چطور است؟
گفتمش عالیست٬
مثل حال گل...
حال گل در چنگ چنگیز مغول!!!

قول میدم از نظر هاتون خوشحال شم!!!![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط ارمیا طهماسب در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 ساعت 7:41 قبل از ظهر موضوع | لينک ثابت
بنام خدا
چه روز ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه زخم ها به سینه ها رسوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح"ظهر"عصر"غروب"شد نیامدی
....
....
....
سلام به مولای غریبم که قصد نوشتن از ایشان را دارم.تا دوباره بر صفحه ی دل
ورقی از شرمساری هایم را بگمارم.و با زبان عامیانه بگویم
(((آقا جان شرمنده ام)))
و شرمنده ایم از اینکه تو را حس نکردیم تویی که غریب تر از همه ی معصومین(علیهم السلام)
هستی. و با تاسی به مادر غریبت از نظرها غایبی.
.........
آقا جان شرمنده ام که چنین میگویم.در این روزگاری که همه میگویند:
عجل لولیک الفرج...
باید بگوییم:
آقا جان نیا!!!
هر چند که خسنه ایم از این حال نیا
شرمنده اگر ندارد اشکال نیا
ماخط تمام نامه هامان کوفی است
آقای گلم زبان من لال نیا
.....
چرا که ما هنوز نداریم همچو(عباس)که نه بلکه همچو حبیب ابن مظاهر
که آنگونه برای تو جان فشانی کنند.
آقا جان نیا!!!
/////////////////////////////////////////////////////////////
این طوری نمیتونم بنویسم بذاز یکم خودمونی تر صحبت کنم:
شما که باید بهترما آدم های کوفی صفت ما رو بشناسی.ما اگه میگیم منتظرتیم دروغ میگیم.
یه جا یکی ازرفقای وبلاگ نویس نویس یه جمله ای رونوشته بودکه واقعا دردناک بود.نوشته
بود:
ما این قدر که منتظریم جمعه بیاد تا فیلم یوسف پیامبرروببینیم
اگه منتظر یوسف زهرا (علیهما السلام) بودیم وضعمون این نبود!!!
اما خب اگه بخوام یه حرفی واسه خودمون و هم سن و سال های خودم بنویسم
دوست دارم بنویسم که:
ما دوست داریم امام زمانمون بیاد ها"
ولی به نبودنش عادت کردیم.
(مگه نمیگن جوینده یابنده است)
(مگه نمیگن دل به دل راه داره)
مگه خودشون نگفتن:اگه از ته دل بخواید ما خودمون میایم
پس چرا تا به حال نتونستیم امام زمانمون رو ببینیم
من میگم لازم نیست به خودمون دروغ بگیم.
ما تا حالا نخواستیم...
آره نخواستیم که شما رو ببینیم یا زیرپرچم عدالت گسترشما زندگی کنیم.
/////////////////////////////////////////////////////////////////
اما یه چیز دیگه هم که هست اینه که خیلی از ماها"
هنوز نمیدونیم که از ظهور شما چی میخوایم؟
وبعد از این همه دعای فرج خوندن هنوز نمیدونیم واسه چی باید برا سلامتی شمادعا کنیم؟

آخه مگه واسه شماهم کسالتی پیش میاد؟؟؟
وقتی که ازمون(از ما) سوال میشه:چرا میخوای امام زمان بیاد؟
خیلی از ما ها مثل بچه ها میگیم :خب وقتی امام زمان بیاد همه چی خوب میشه.
و چه میدونم جنگ ها تموم میشه.
و...
اما خب ایا این همون معرفتیه که امام زمان از محبینش میخواد؟؟؟
حالا واقعا ما باید از ظهور امام زمان چی بخوایم؟
لطفا تو قسمت نظرها جواب منو بدین.ممنون که توجه کردین...
خدایا بحق خانم حضرت زهرا(سلام الله علیها) قلبهای ما رو برا ظهور
حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
مهیا و آماده بگردان
اللهم عجل لولیک الفرج
اللهی آمین
(بقلم خودم که غافل ترینم)
غروب دلگیر جمعه.14 فروردین.ساعت6:06
نوشته شده توسط ارمیا طهماسب در دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت 9:13 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت

ای روح دعا سلام (مهدی جان)
1170 بهار وخزان گذشت ونیامدی0سالهاست نگاهم پشت پنجره ای که متعلق به فرداست قاب گردیده وگرد وغبار هجران برآن سایه افکنده0
عمری است که برای آمدنت بی قرارم0 یابن الزهرا،ببین از فراقت سخت بارانیم0 ببین ثانیه ها چگونه از هجر تو بغض کرده وبه هق هق افتاده اند0

واسه خوندن ادامه ی مناجات به ادامه مطلب برید.
نوشته شده توسط ارمیا طهماسب در یکشنبه 16 فروردین1388 ساعت 2:36 قبل از ظهر موضوع مهدويت | لينک ثابت
ولادت و کودکی:
شهادت زیباترین بالنده ترین و نغز ترین کلام در تاریخ بشریت است. شهید حاج محمد ابراهیم همت
محمد ابراهیم درسایه محبّت های پدر ومادر پاكدامن، وارسته و مهربانش دوران كودكی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصیلش از هوش واستعداد فوقالعادهای برخوردار بود و با موفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت.
هنگام فراغت از تحصیل بویژه در تعطیلات تابستانی با كار وتلاش فراوان مخارج شخصی خود را برای تحصیل بدست ميآورد و از این راه به خانواده زحمتكش خود كمك قابل توجه ای ميكرد. او با شور ونشاط و مهر و محبت و صمیمیتی كه داشت به محیط گرم خانواده صفا و صمیمیت دیگری ميبخشید.
پدرش از دوران كودكی او چنین ميگوید: « هنگامی كه خسته از كار روزانه به خانه برميگشتم، دیدن فرزندم تمامی خستگيها و مرارتها را از وجودم پاك ميكرد و اگر شبی او را نميدیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. »
اشتیاق محمد ابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث ميشد كه...(بقیه در ادامه مطلب)
نوشته شده توسط ارمیا طهماسب در چهارشنبه 28 اسفند1387 ساعت 3:54 قبل از ظهر موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
من" غریبه دیروز"آشنای امروز"و فراموش شده ی فردایم" پس در آشنایی امروز مینویسم تا در فردای تلخ جدایی به یاد آوری "مرا"....
سلام به همه ی دوستان, من جواد عباسی هستم 21 سالمه از اراک,وبلاگی رو برای گفتمان طراحی کردم ,به هر حال خوش اومدین و نظر یادتون نره,,,
این هم ایمیل منه
ermia_483@yahoo.com
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
دوستان
پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
ساير امکانات
POWERED BY